تبلیغات

هنری از ما - مطالب داستان


رمز فایل:www.minitoons.ir




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: دانلود،

تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
دعای مادر,داستان زیبای دعای مادر,
دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت...



ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: مادر،

تاریخ : جمعه 21 فروردین 1394 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
پسرک پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :



ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، فلسفی، داستان،
برچسب ها: داستان، خواندنی و زیبا، خواندنی و جالب،

تاریخ : پنجشنبه 21 اسفند 1393 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم..

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید .. !!




طبقه بندی: فلسفی، خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: خواندنی و زیبا،

تاریخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
لحظه ای که امید جای خود را به نا امیدی می دهد
 لحظه ای که صبوری جای خود را بهعجله می دهد
 لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
 لحظه ای که نور جای خود را به تاریکی می دهد
لحظه ای که انسانیت جای خود را به خوی حیوانی دهد
 لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
 لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
 لحظه ای که جمع بینی جای خود را به خود بینی می دهد
 لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
 لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
 لحظه ای که معنویات جای خود را به مادیات می دهد
 لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه ای که شراکت جای خود را به خیانت می دهد
لحظه ای که آشنائی جای خود را به غریبی می دهد
لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه ای که صفا و صمیمیت جای خود را به کینه می دهد
لحظه ای که خیر رسانی جای خود را به شرارت می دهد
 لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
 لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد.



طبقه بندی: فلسفی، داستان،
برچسب ها: جالب و خواندنی،

تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
   معلم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت و پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده و ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: داستان،

تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
مادر خوب

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد
گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود  روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند
نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم
ادیسون ساعتها گریست
ودر خاطراتش نوشت:
توماس آلوا ادیسون،
کودک  کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد!








ادامه مطلب

طبقه بندی: فلسفی، داستان، خواندنی و جالب،
برچسب ها: داستان،

تاریخ : پنجشنبه 7 اسفند 1393 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
به شخصی گفتند: زود باش زود باش جشن عروسی شروع شده.
گفت: به من چه؟
به او گفتند: عروسی پسر خودت است.
طرف به یارو گفت: پس به تو چه؟!
**********************
می گویند یک روز جرج بوش با لباس غواصی به عمق ۲۰۰ متری اقیانوس رفته بود.
یک کوسه به طرفش آمد و از او پرسید: ببخشید! شما آقای بوش رئیس جمهور آمریکا هستید؟
بوش با تعجب پاسخ داد: آره، ولی تو از کجا مرا شناختی؟
کوسه خندید و گفت: آخه دیدم به جای کپسول اکسیژن، کپسول آتش نشانی به پشتت بسته ای!!


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: طنز، داستان،

تاریخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.