تبلیغات

هنری از ما - مطالب ابر داستان
پسرک پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :



ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، فلسفی، داستان،
برچسب ها: داستان، خواندنی و زیبا، خواندنی و جالب،

تاریخ : پنجشنبه 21 اسفند 1393 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
   معلم وارد کلاس شد و گفت بچه ها امروز یه سوال می خوام ازتون بپرسم که جوابش در زندگی شما تاثیری عظیم خواهد داشت و پرسید بچه ها چه چیزی در زندگی یک فرد به او ارزش میده و ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: داستان،

تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
مادر خوب

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد
گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود  روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند
نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم
ادیسون ساعتها گریست
ودر خاطراتش نوشت:
توماس آلوا ادیسون،
کودک  کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد!








ادامه مطلب

طبقه بندی: فلسفی، داستان، خواندنی و جالب،
برچسب ها: داستان،

تاریخ : پنجشنبه 7 اسفند 1393 | 10:00 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
به شخصی گفتند: زود باش زود باش جشن عروسی شروع شده.
گفت: به من چه؟
به او گفتند: عروسی پسر خودت است.
طرف به یارو گفت: پس به تو چه؟!
**********************
می گویند یک روز جرج بوش با لباس غواصی به عمق ۲۰۰ متری اقیانوس رفته بود.
یک کوسه به طرفش آمد و از او پرسید: ببخشید! شما آقای بوش رئیس جمهور آمریکا هستید؟
بوش با تعجب پاسخ داد: آره، ولی تو از کجا مرا شناختی؟
کوسه خندید و گفت: آخه دیدم به جای کپسول اکسیژن، کپسول آتش نشانی به پشتت بسته ای!!


ادامه مطلب

طبقه بندی: خواندنی و جالب، داستان،
برچسب ها: طنز، داستان،

تاریخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.

هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.






ادامه مطلب

طبقه بندی: فلسفی، خواندنی و جالب،
برچسب ها: داستان، فلسفی،

تاریخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : امیرعلی پیرزاده | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.